بهمن كياست

به نام خدا. بهمن کیاست هستم با اسم مستعار وهیو ( Vahiu ) كه از ريشه هاي نامم هست. متولد شهریور سال 68. گه گاهی دست به قلم می برم . موسيقي هم كار مي كنم. كارهايم خالی از اشکال نیست مطمئناً نیازمند نقد شما دوستان می باشد. از اين كه به وبسايت حقير آمديد كمال تشكر را دارم و افتخار مي كنم.

غزل جدیدم با عنوان (( برگ سبز متانت )) تقدیم به شما :

برگ سبز متانت

تو ای بهانه ی محبوبِ هر که دل در بند

به سوزِ زمزمه ی عارفانه ات سوگند

من از هوای تو پَر می کشم به شیدایی

نمی شود ز درِ آشیانه ات دل کند

طلوعِ ماهِ دو چشمت افولِ هشیاریست

مرا به نعره ی مستانه می دهد پیوند

تو روحِ مشربه ی جمعِ میگسارانی

چو برگِ سبزِ متانت لطیف و بی مانند

و شهدِ شربتِ روحانی تو می آرد

به کامِ تلخِ پُر از خونِ این مریدان قند

من از تبارِ خیابانِ چنگ و دندانم

به ریسمانِ وصالت نمی رسم هر چند

شعر نیمایی جدیدم با عنوان (( کلبه ی تاریکی )) تقدیم به شما :

کلبه ی تاریکی

در سراشیبی یک شهرِ بزرگ

پشتِ پس کوچه ی بی رحمی ها

دخترک کودکیش را انگار

پیشِ ویترینِ دکان ها گم کرد

پدری آه کشید

مادری دستِ طلب

سوی نامردم کرد

قلبِ بیداری ملت نتپید

گذرِ عشق به بیراهه کشید

ککِ ما هم نگزید

و دگر هیچ کسی

از دمِ حنجره ی مهر نوایی نشنید

ماهیان طعمه ی امواجِ هوس

خلق در قحطی هوش

بیوه ی فقر گذاشت

جسمِ رنجورِ خودش را به فروش

غنچه ها سر به بیابان دادند

دشت های غزل از فرطِ عطش جان دادند

ریشه ها خشکیدند

تن به خونخواری دوران دادند

چشمِ پر نورِ خدا

از درِ کلبه ی تاریکی ما رو گرداند

جهل در سیرتِ ما رخنه نمود

پرتوش را خورشید

سمتِ غفلت تاباند

بیشه ی شادی و آرامشمان

جای خود را به پریشانی داد

درک با جامه ی خود قهر نمود

دل به عریانی داد

چند سالیست که ما مردمِ شهر

غرقِ دنیا ماندیم

نعمتِ ایمان را

سخت از خود راندیم

شرممان باد که از قافله ی انسانی

صد قدم جا ماندیم

غزل جدیدم با عنوان (( پرتگاه فاجعه )) تقدیم به دوستان عزیز :

پرتگاه فاجعه

ما مردمانِ زخمیِ حسرت کشیده ایم
ظاهرپرست و جاهل و دنیا ندیده ایم
وردِ زبانمان همه الفاظِ بی حساب
گویی تمامِ ملک جهان را خریده ایم
ما ریشه های نازکِ ایمانِ خویش را
با تیغه های وحشی ظلمت بریده ایم
چتر و لباسِ خدعه چو بر تن نموده ایم
از پرتگاهِ فاجعه آسان پریده ایم
ما از کنارِ واژه ی انسان گذشته ایم
چون مارهای مرده به کنجی خزیده ایم
دور است حدِ فاصلِ دل های همچو سنگ
ما طعمِ تلخِ فاصله ها را چشیده ایم

با سلام خدمت دوستان عزیز. موزیک جدیدم رو با عنوان (( نوبهار من )) تقدیم می کنم به شما :

نوبهار من

لینک های دانلود:

دانلود از سرور ۱

دانلود از سرور ۲

———————————–

متن ترانه :

ای شکوفه ی نوبهارِ من
از تو زنده شد حالِ زارِ من
ای که تیشه به ریشه میزنی
تا که میروی از کنارِ من
ای ترانه ی کهنه ی دلم
گیسوی کجت آبشارِ من
قیمتی تر از در و گوهری
ای تمامِ دار و ندار من
همچو بیشه ای سرد و خالیم
از تو پر شده روزگارِ من
حال این دلِ خسته را مپرس
وای از این منِ بی قرارِ من

****************

من اسیرِ پیشانی تو ام
کشته ی پریشانی تو ام
سفره ی دلت باب میلم است
تا ابد به میهمانی تو ام
همچو بلبلان نغمه ای بخوان
تشنه ی غزل خوانی تو ام
ای تو مرهمِ بی قراریم
من خمارِ مهربانی تو ام
مثل معبدی پاک و روشنی
در فضای روحانی تو ام
ای شکوفه ی نوبهار من
تا همیشه زندانی تو ام

شعر نیمایی جدیدم با عنوان (( سبزترین فاصله ها )) تقدیم به دوستان :

سبزترین فاصله ها

وقتی از کوچه ی ما می گذری
جای پایت انگار
بر دلم می ماند
ریشه ام در عطشت می خشکد
مرغِ بی تابی من می خواند
شوقِ دیدارِ تو هر لحظه مرا
از خودم می راند
وقتی از کوچه ی ما می گذری
گذرِ کوچه به ما می افتد
باغِ آفت زده جان می گیرد
و تمامِ اصوات
رنگی از جنسِ اذان می گیرد
ترس گم می گردد
غصه در دشتِ عدم می میرد
وقتی از کوچه ی ما می گذری
مقصدِ چلچله ها
گرمی شانه ی توست
نیست هشیاری و انگار جهان
مستِ پیمانه ی توست
به کجا می روی آخر همه جا خانه ی توست
وقتی از کوچه ی ما می گذری
اگر آهسته قدم برداری
شاید از سبزترین فاصله ها
عطرِ پیراهن تو
به مشامِ دلِ دیوانه ی ما هم برسد
شاید این بار نگاهم کنی و
نورِ چشمت به نگاهم برسد

غزل جدیدم با عنوان (( خواب خرگوشی )) تقدیم به دوستان :

خواب خرگوشی

بسترت نرم و خفته ای ای دوست ، کنجِ این تختِ خوابِ ظلمانی

کاروان رفت و ما عقب ماندیم ، در خمِ جاده های بحرانی

تا کی افکارِ بی ثمر مانده ، ذهن های مریض و خواب آلود

خودفریبی ، رجز ، سیه بازی ، پچ پچ و حرف های پنهانی

پشتِ این ماسک های رنگارنگ ، چهره های عبوس و دل مرده

عقل در چشم و عادتِ مردم ، کاسه ی فقر و تاجِ سلطانی

همچو آبستنانِ درمانده ، حسرتِ این و آن به دل داریم

کشتِ دیم و زمینِ بی حاصل ، ای دریغ از هوای بارانی

رسمِ این روزهای وانفسا ، عمرهای به تارِ مو بسته

تا ثریا ادامه خواهد داشت ، قصه ی نسل های قربانی

از ازل تا افول دوران ها ، گردشِ روزگار ما این است

گله در قعرِ خوابِ خرگوشی ، گرگ اندر لباسِ چوپانی

غزل جدیم با عنوان (( محتاج )) تقدیم به شما :

محتاج

چنان آشفته ام امشب که حالم را نمی فهمم

زبانِ این دلِ پر قیل و قالم را نمی فهمم

معلق مانده در خویش و بسی محتاجِ پروازم

من آن برگشته اقبالم که بالم را نمی فهمم

به سانِ کودکی نوپا مرا بشناس و باور کن

که حد و مرز رؤیا و خیالم را نمی فهمم

چو شمعی در پی آتش شتابان می شوم اما

نمی دانم چرا یک دم زوالم را نمی فهمم

تنم فرسوده شد از این دویدن های پی در پی

اسیرِ راهم و هرگز وصالم را نمی فهمم

قسم بر تیرِ چشمانت که سوهان می کشد جان را

تو آهویی و من قدرِ غزالم را نمی فهمم

غزل جدیدم رو با عنوان (( سفر )) تقدیم حضورتون می کنم :

سفر

گر به میلِ خویشتن از خود گذر کردی بگو

یک شب از عمرِ گران بی هیچ سر کردی بگو

گر به روی جای جای این زمینِ بی ثمر

گل نشاندی و به دنبالش ضرر کردی بگو

هر که را دیدی به رویش چهره خنداندی ولی

در پسِ تنهایی خود دیده تر کردی بگو

نغمه ها خواندی و با سوزِ صدای خسته ات

حال و احوالات را زیر و زبر کردی بگو

رخت بربستی از این دیرِ سیاهِ ناصواب

مثل برگی در پی طوفان سفر کردی بگو

به نام خدا


بهمن کیاست هستم

زاده ی کویرم

گه گاهی دست به

قلم می برم و گاهی

موسیقی می سازم

آثاری چنداز کارهایم

را در این وبسایت

به شما تقدیم می کنم


اینستاگرام من