دل نوشته هاي من

ای زیبا رو

مانده بر زلفت نشانی از نگاهم

خسته از غم های هجران ، مانده راهم

گر شنیدی لحظه ای از سوز و آهم

سوی من باز آ که بس زار و تباهم

ای زیبا رو

بر دل بیمار و مسکینم نشستی

در به روی چشم تاریکم تو بستی

ای به قربان تو جسم و جان و هستی

یاد ایام تو خوش ، ایام مستی

ای زیبا رو

خانه ی دل باز کن مهمان حبیب است

گرچه مهمان تو بی بال و غریب است

یک نظر کافی است ما را دلفریب است

رو به درگاه تو ام انگار عجیب است

ای زیبا رو

غرق لبخندی و من غرق تماشا

می کند لب های شیوای تو حاشا

تن اسیر دست تو ، لطف تو گیرا

کاش می ماندم به رویای تو مانا

ای زیبا روی من

زیب اندام من

سوی من باز آ

سوی من باز آ

کاش من هم خدا بودم

جدا از غصه ها بودم

کاش دیوان شب دزدان عاشق را

به هنگام سلام گل می سرودم

کاش امشب به جایم دفتری ، یادی ، حسابی بود

به جای باغ خشکم نقش قالی بود

کاش بی تابی من را

فقط یک لحظه خوابی بود

برای خواب اشعارم کتابی بود

کاش ما را به ظلمت ها نمی دادند

به کج اندیشی ما دل نمی دادند

کاش گلواژه ها نمی مردند

در آن از قاصدک نامی نمی بردند

شقایق ها درون خانه پژمردند

چرا در حجره می نالم

به روی اسود و گل خورده می بالم

کاش می شد صدایی مسکن حالم

نیستی اما بدان این دل به جز ویرانه نیست

آن که در ویرانه بنشیند که صاحب خانه نیست

ما خراب باده ای در مجلس حاتم شدیم

صد هزاران شکر دیگر جای ما میخانه نیست

گر به هنگام سحر از من صدایی برنخاست

غم مخور زیرا که سودی حاصل از دیوانه نیست

شمع را بنگر که چون پرهای غیرت را بسوخت

آن که زیر آتشش ناید دگر پروانه نیست

کاش می شد تا بگریم زیر باران تا به صبح

لیک درویشان بنالند این عمل رندانه نیست

هر کسی از بهر خود در سینه غوغایی کند

حال خاضع گرد و گو دنیای ما ظلمانه نیست

چه تنگ این دل

چه تنگ این دل

چه بی رحمانه سنگ این دل

من آن دیوار بی رنگم

تو آن بوقی و سرنایی

که روح ساکت من را

جلا دادی صدا دادی

من آن کوهم من آن کوهم

همان زاییده ی احساس

به خود بالیده از اعجاز

تو آن سنگی که پای من

کنار سایه های من

به روی خاک افتادی

هنوز از بزم دیروزم

به فرداهای پیروزم

چه غوغایی که از این دل

از این ویرانگر عادل

به جا مانده به جا مانده

چه غمی بدتر از این بود

که یه روزی روی تابوت

ببرم حرمت عشق و

بدمش به دست یک رود

و بگم که حرمت ما

و تموم دلخوشی ها

مثل یک ساز شکسته بی صدا بود

تب و تاب و ناله ی غم زده ی تو

مثل برگه

که صداشو از سر خشم رها کرده

ولی گم شده تو گریه باد و

نمی دونه که شده بازیچه ی دنیای بی داد

چه کم از اون گل سرخی

که دلش خون و تنش سبزه

ولی غافل از این که تن پاییز به مرگش …

صد افسوس که می خنده

صد افسوس و صد افسوس و صد افسوس

ساقیا می کده ویران شده اکنون به کجا

این چنین خوار و خراباتی و مجنون به کجا

به کجا می روی از بهر دل غم زده ات

لقب شاه کریمان شده ملعون به کجا

ما به عهد شب پیمانه کشی پا بندیم

ورنه پیمان شده از دایره بیرون به کجا

می پرستان همه در بند زمان تا بکند

شکن زلف پر از تاب تو افسون به کجا

ساقیا رفتی و در وصف تو اشعاری هست

گرچه این قافیه خالیست ز مضمون به کجا

یاد دارم روزگاری روشنی آمد پدید

عشق عاشق گشت درد خود چشید

یاد دارم روبه مکار ما

توبه کرد انگشت بر دندان گزید

یاد دارم خانه اندوه ما

خود به ویرانی کشید

مار پر نقش و نگار قصه در کنجی خزید

یاد دارم یادمان می ماند دوست

کاج همراه سپیدار و بلوط

جمله می خواندند این عالم ز اوست

یاد دارم صورت خندان شب

زیر پای برکه می انداخت پوست

یاد دارم ماهی تنگی نبود

ناتوانی عاجزی گنگی نبود

یاد دارم هیچ انسانی نگفت

کور چشمان حسود

سالها بگذشت و اکنون ما بدیم

یادمان خوش یاد ایام قدیم

تماشا کن مرا بنگر

چه مصلوبم چه بی رنگم

چه حاشا می کنم هر روز و آزادانه می گریم

چه خوش احوال درویشان و ناخوش حال زار ما

چه غوغا می کند این زورق بی تور و تار ما

چه زیبا رنگ زلف تو درون چشم تار من

چه با آهنگ غمگین تو شادم من

چه آغازی به پایان در رویاست

تماشا کن چه سوزی بر تن دلهاست

چه چشمانی که از نطق تو گریان است

چه آغوشی که از لطف تو حیران است

صفای نورت ای باران صدای رشد و خوشکامی

دل از اندیشه ی عشق تو ویران است

از دلخوشی ها دم زنم گاهی در این میخانه من

غافل ز غم های شب و تقدیر این ویرانه تن

این نغمه ها از کنج نی گویند وصف حال ما

شرحی ندارد حال من جز ناله و خون و کفن

آن کس که گوشش جان بود فریاد من درمان بود

پنهان نگیرد چشم من کردار مشکان ختن

گر با می و معشوق و گل رازی نصیبت شد مگو

کین پرده ی اسرار شب رخ می نماید از بدن

گه گاه اگر در گفت ما اندوه دیدی و عزا

از دیده این را بگذران کین غم نمی دارد ثمن

از دست تقدیر و بلا ناید در این دنیا گزند

این زخم از رفتار ماست از ما به ما از من به من

مرا دریاب

اگر زهرم اگر قندم

اگر بیهوده می خندم

مرا دریاب زیرا من

ندارم جز تو پیمانی

که برگردم به اصل خویش و

ایامی که در این خانه سر کردم

نه در دشت طلا غرقم

نه در کوه بلا عاجز

پشیمان از درون جان

و آن جامی که رد کردم

مرا دریاب زیرا من

فریب این و آن خوردم

فریب هیبت و اعجاز آن رنگین کمان خوردم

چه خوش می خواند مرغ شب

ولی افسوس کز این نغمه ها

چیزی به جز خوابی نمی ماند

دگر این بلبل خوش خنده مصراعی نمی خواند

مرا دریاب زیرا این تن زخمی

مرا از خویش می راند

به نام خدا


بهمن کیاست هستم

زاده ی کویرم

گه گاهی دست به

قلم می برم و گاهی

موسیقی می سازم

آثاری چنداز کارهایم

را در این وبسایت

به شما تقدیم می کنم


اینستاگرام من