دل نوشته هاي من

می خروشی هر شب

می شکوفی یک دم

که در آن لحظه من از دیده گمم

می گرایم به تو من

همگرا در ته اعماق خودم

می نشینم لب جویی که از آن

دشتِ گل می نوشد

اشکِ مشتاق مرا می دوشد

و اندر این لحظه دلم جامه به خود می پوشد

در درازای شبم می گوشد

می گرایم به تو من

شامگاهان اثری نیست تو را

صبح پیدایی و من

در ته دره ی خشکی از تن

می کشانم نوک خاری به بدن

می گرایم به خودم

که چه دلخوش به عدم

که چه خوشحال و غریب

در پس پرده گمم

در درونم انگار

دردی از جنبش افکار من است

رخت بی خوابی من

پهن و از خاطره ها ریشه کن است

می خراشم به سرانگشت خضوع

جرز دیواری را

تا از آن چشمه ی بیزاری من تازه شود

من به سرداب عدم

من به فردای سقوط

رو به درماندگیم

رو به آن لحظه که از محنت تن

عشق محدود به یک بازه شود

آسمان در گذر ثانیه ها

مثل کوتاهی خمیازه شود

می کشم دست از خراشیدن

اشک در چشم پر تبم برپاست

جرز دیوار گشودست و دگر

کاج خشکیده از میان پیداست

خون انگشت می چکد این دم

چهره خندان دنیاست

بی هراسی و هیچ دانی دوست

کشت بی رونق چیست

سالها در گذرند و دیریست

درد من درد تو نیست

هراسانم ز دنیایی

که ما را خود فرا می خواند و

شب هنگام ما را از دری می راند

هراسانم ز معشوقی

 که حتی تا کنون نامم نمی داند

ولی در خلوت دل قصه می خواند

هراسانم ز امیدی

که ما دلگرم آن هستیم

اما نقطه ی کوری است در رسوایی عالم

هراسانم ز دل هایی

که پر شور و پریشان است

که اینها عاقبت ما را جدا از خانه می سازد

هراسانم ز آن دستی

که خود می کارد و زان پس

به روی کشته های خود سرود مرگ می خواند

هراسانم ز نفس خویش

زیرا من گریز از توسنی هایش ندارم

من صدایی پشت دیوارم

وقتی که صدای برکه از تو خشکی پا می شه

سکوت خط شکسته دلم زود وا می شه

سر رو زانوم می زارم یهویی فریاد می زنم

من همون اسیر خاک و بوی عطر این تنم

رگ خوابم توی دستاته و من بازیچتم

پشت پا به عهد و پیمونای اون روزا نزن

یاد اون روزایی خوش که زیر اون آفتاب خیس

فکر اون اون نقطه کوریم جایی که غصه ای نیست

من همون بره و چوپانِ دلم دستای تو

جایی که دلم می گفت بمون تنم می گفت برو

آره یادت می کنم وقتی هوا آفتابی نیست

ولی افسوس که اون نقطه ی کور موندنی نیست

شب رفت و دگر حرمت ماه ماندنی نیست

آواز خوش خلق سرود خواندنی نیست

خالی ز عطوفت و جدای از مرامیم

این اسب سیاه سرکش است راندنی نیست

در حرف و عمل جمله مثال گوسپندیم

وین گله ی بی رغبت ما چراندنی نیست

بیهوده چرا دست به دامان زمانیم

آن قمری بی بال دگر پراندنی نیست

حاشا مکن ای دوست که این راز دل ما

ما را به سری دواند خود دواندنی نیست

تو را دوست دارم برای تمام لحظه هایی که از من از خلوص ثانیه ها ، از بی کرانی دستها و از روشنایی حضور پر کردی.

تو را دوست دارم به وسعت عروج خصمانه ی زمان که بر بام دلتنگی اتراق می کند.

تو را دوست دارم به بزرگی جای پای احساس بر سینه ی دریده و بی تاب تنهایی.

تو را دوست دارم نه به خاطر دیده ی آسمان رنگت ، به خاطر عظمت تابناک نگاهت که بر تاریکی دهکده ی خاموش دلم نظری کافیست.

تو را دوست دارم نه تا زمانی که سکوت تشنه ی تن را از تو سیراب می کنم ، نه تا زمانی که کوه دلتنگی از صدای تو سرشار تخلخل می شود ، تا زمانی که هستم جسم در خاک کوی تو ساکن است.

تو را دوست دارم برای تحریر خاطرات باران ، قطراتی که بر پنجره حقیقت بوسه می زنند و غبار خستگی را از سر در خانه ی اسارت می شویند.

تو را دوست دارم نه برای تسکین دلبستگی برای از بند رستگی.

مرا دیشب چه خوابی بود

بس شیرین

که شرحی چند گویم من برایت عاشق دیرین

مرا بشنو که همدردیم

سکوت سرد تن را پر صدا کردیم

شبی استاده بودم سست

نگاهی از بر دیوار من را جست

تمام غصه ها را شست

و عشق آمد سراغ من

شدم لبریز گیسوی پریشانش

نهادم جان به قربانش

خرامان گشت و اشک از کنج چشمانش

به من بخشید و بخشیدم به دامانش

دمی بگذشت و من غافل

که این رؤیای فرخنده

مرا تا عمق ویرانی پس از بیداریم برده

دگر آن دلبری ها عشوه ها مرده

من آن جسم سیاه و خشک و بیمارم

کنون بنگر چه بی رحمانه بیدارم

من مستم و تکیه بر عصایی دارم

بر پوشش تن کهنه قبایی دارم

این خیره سر می زده را پروا نیست

من با قدح باده وفایی دارم

داروغه ملامت مکن امشب ما را

کین زخم پریشان نه دوایی دارم

یک لحظه کنارم بنشین و بنگر

با این همه غربت چه صفایی دارم

من سازم و از بهر دل بیمارم

با این که شکسته ام صدایی دارم

گر خود به سبویی بفروشم غم نیست

بیهوده نیم قصد و ندایی دارم

تو پرستویی و من

خصلتم بی بالیست

جای پرواز دلم

از بلندای نگاهت خالیست

در تکاپویی و من

ساکن شرقی بی نام و نشان

غربت و شعله ی شمعی بی جان

قاصدک ، گل ، چشمه

خلوت خشک دو چشمان ترم

می رود خنجر دوری به برم

تو پرستویی و من

اشک تو ، شوق تو ، دیدار تو را

تا سراپرده ی دریا بخرم

نرو بیرون پسرم سرما می خوری – نم نم میاد مادر جان –   باید رفت. شاید مثل دروازه بان ذخیره ی تیم فرصت برای لمس زمین کم باشد. شاید مثل بچه ماهی کوچک تنگم لحظاتی بعد یادم رفت که اصلا بارانی آمده. پا به کوچه گذاشتم. خود را در اختیار عروج وارونه ی قطرات نهادم. گربه ی سیاه از زیر سایه بان خانه ای گریه ی ساکت کودک همسایه را نظاره می کرد. یاد دوشنبه ی سکوت بخیر. راه خود آغاز کردم. ناگهان صدای بوق اتومبیلی مرا از جا کند. کاش مرا زیر می گرفت. دوست داشتم سقوط قطرات را از آن بالاها نظاره کنم. سر چهار راهی رسیدم. فقط یک موتور سیکلت پشت چراغ قرمز بود و در آن طرف گدایی بخشندگی آسمان را برای مردم شهر آرزو می کرد.

چند مغازه بعد از چهار راه یک بستنی فروشی بود. یک زوج در حالی که به شدت می لرزیدند در حال خوردن بستنی بودند. پوزخند زنان محو تماشای آنها بودم که ناگهان پایم در یک چاله که به لطف شهرداری منطقه در پیاده رو حفر شده بود گیر کرد و به شدت پیچ خورد. آه از نهادم برخاست ولی لنگ لنگان به راه خویش ادامه دادم. شهر پیوسته در خواب بود.

بعد از ده دقیقه قدم زدن سایه ی مردی را از دور دیدم نزدیک تر که شد چهره آشنا می نمود. – به به امیر آقا – صورت خیس همدیگر را بوسیدیم. کمی گپ زدیم. – خوب امیر آقا از دانشگاه آکسفورد میای یا تنبلی کردی از صنعتی تهران فارغ شدی – پوزخندی زد و گفت – مغازه ی بابا رو می گردونم – دستهای زمختش را به نشانه ی خداحافظی فشردم. حلقه ای هم در انگشت داشت فهمیدم متأهل شده. امیر شاگرد اول دوران مدرسه ی ما بود.

چند متری از پل هوایی نگذشته بودم که هشت جوان در اتومبیلی که ظرفیت آن به سختی به پنج نفر می رسید از کنار من به سرعت عبور کردند. در حال گوش دادن به سمفونی های بتهوون بودند آن هم از نوع مدرن. رد شدن اتومبیل همانا و سخاوت چاله ی آب همان. سراپا گل شدم. خواستم چیزی بگویم که منطق نمی گذاشت یک نفر با هشت جوان رعنا دست و پنجه نرم کند. لبخندی زدیم و زدند و گذشتیم.

چند متری جلوتر پیرمردی آدرس مغازه ای را پرسید که درست پشت سر او قرار داشت. آب از سطح کانال بالاتر آمده بود و کف خیابان جاری بود. ناگهان خود را تا نزدیک کمر در آب مشاهده کردم. آری در آن سیل خروشان تشخیص مکان یک جوی عمیق آب آسان نبود.

دیدم امروز بخت با من نیست پس قبل از این مورد اصابت صاعقه ای قرار گیرم قصد رجوع به منزل کردم. آهسته در را گشودم. مادرم بیدار بود. آهی کشید و مرا تا اتاقم بدرقه کرد. خواستم دوش بگیرم که خستگی پلکهایم را نوازش کرد. ظهر هنگام بود که از صدای سرفه ی خودم بیدار شدم. شربت سینه ، قرص و کپسول همراه با لیوانی مملو از آب بالای تختم بود. بوی سوپ فضای خانه را پر کرده بود. به سختی نشستم. کمی به فکر فرو رفتم و نکته ای ذهن مرا به خود مشغول کرد. به راستی که ابرها گاهی اوقات چقدر شوخی می کنند.

به نام خدا


بهمن کیاست هستم

زاده ی کویرم

گه گاهی دست به

قلم می برم و گاهی

موسیقی می سازم

آثاری چنداز کارهایم

را در این وبسایت

به شما تقدیم می کنم


اینستاگرام من